تبليغاتX
کامران و هومن
کامران و هومن
 
       

سلام

۴سال پیش بود یا شایدم ۵ سال پیش

توی یه روز گرم تابستون اولین قدم رو برداشتم! خیلی آروم و با کلی ترس و دلهره!

میترسیدم که نشه. میترسیدم فرشته هام خوششون نیاد. میترسیدم نتونم کاری که شایستگی فرشته هامو داشته باشه انجام بدم. میترسیدم...

ولی همه چیز مثل یه معجزه بود. مثل یه خواب قشنگ!

خیلی زود راهمو پیدا کردم.با کمک دوستای خوبی که تازه باشون آشنا شده بودم.و اینجوری همه با هم قدم توی یه دنیای جدید و قشنگ گذاشتیم.دنیایی که پر از رویا بود و پر از عطر فرشته هامون. کم کم بهترین دوستای همدیگه شدیم.مونس تنهایی های همدیگه .

از اولین کسایی که به وب اومدن مثل هستی و کامران بهروزی و فافا و نیان تا مارال و شهرزاد و مائده و نیلوفر وعاطفه و مطهره و آرزو و کژال و سارا و ستاره و بهار و بهاره و پیام و...

وبلاگ شد یه جای امن و راحت واسه درد دلامون.جایی که هیچکی به جرم عاشق فرشته ها بودن کسی رو محکوم نمیکرد.

توی تمام لحظه های شاد و غمگین زندگیمون کنار هم بودیم.با هم جشن میگرفتیم.چت میکردیم.حتی بخاطر فرشته هامون دعوا میکردیم.

اینجوری بود که تاریخ این وبلاگ ساخته شد.

ولی یهو یه اتفاق مثل یه طوفان همه چی رو بهم ریخت!

منو از دوستام جدا کرد و پرتم کرد توی ساحل تنهایی هام! همه چیز عوض شد. من موندم با کلی خاطره!

کم کم وقتی حتی اسم کامران و هومن رو میشیدم اشک توی چشمام حلقه میزد!وقتی توی تلویزیون نشونشون میداد چشمامو میبستم و گوشامو میگرفتم که نبینمشون وصداشونو نشنوم. با دیدنشون کلی خاطره جلوی چشمام رژه میرفت و من از احساس گناه دلم میخواست جیغ بکشم! انگار یه دست سرد و خشن قلبم رو چنگ میزد. یاد دوستام می افتادم که این همه مدت ازشون بیخبر بودم. و بازهم افسوس و افسوس و افسوس! از اینکه نمیتونستم به دنیای قشنگ و پر از رنگ فرشته هامون برگردم احساس ناتوانی میکردم!

فکر اینکه دوستام تصور کنن بدون خداحافظی گذاشتم و رفتم دیوونم میکرد.

این مدت به اندازه ی تمام سالهای عمرم سخت گذشت! 

تا امروز هیچوقت راجع به خودم توی وبلاگ هیچی نمیگفتم چون باور داشتم که این وب مخصوص فرشته هامونه ولی حالا میخوام همه چیزو بگم.شاید درکم کنید و بم حق بدین...

 

...اولین روز ورود به دانشگاه بود. جلوی در ورودی ایستاده بودم!ترس و دلهره تمام وجودم رو گرفته بود.مثل کلاس اولی ها دلم میخواست برگردم خونه ولی یادم اومد که بخاطر رسیدن به این محیط غریب و ناآشنا کلی زحمت کشیده بودم.مثل همیشه چشمامو بستم یه نفس عمیق کشیدم و اولین قدم رو برداشتم.همیشه اولین قدمه که خیلی سخته بعدش دیگه آسون میشه. وارد ساختمون شدم وبا کلی پرس و جو از پله ها رفتم بالا و رسیدم به اتاقی که بالای درش نوشته بود: "گروه زبان"

در اتاق باز بود و کلی آدم توش بود.رفتم سر میز خانمی که چهرش از بقیه مهربون تر بود و گفتم سلام من ترم اول هستم امروز اولین روزیه که میام برنامه ی ما رو کجا زدن؟

خانم مهربون که بعدها فهمیدم اسمش خانم ربانیه و فوق العاده مهربون و دوست داشتنیه مثل اینکه دلهره رو از نگاهم خوند.با اینکه کلی دانشجو اطرافش رو گرفته بودن و سرش حسابی شلوغ بود از پشت میزش بلند شد و با همون لبخند قشنگش گفت دنبالم بیا.

از اتاق رفتیم بیرون.کنار در یه تابلوی بزرگ بود که بالاش نوشته بود:"تابلوی اعلانات گروه زبان"

خانم ربانی به تابلو اشاره کرد و گفت: این تابلوی اعلانات شماست.هر خبری که راجع به گروه زبان باشه توی این تابلو اعلام میشه.

بعد به بالای تابلو اشاره کرد و گفت:ایجا اسم گروه هاست.ببین اسمت توی چه گروهیه

خیلی سریع اسمم رو پیدا کردم و گفتم گروه سی

در حالی که به گوشه ی تابلو اشاره میکرد گفت این برنامه ی گروه سیه.

و بعد به گوشه ی دیگه اشاره کرد و گفت اینم اسم کتاباتونه همه رو یاداشت کن.بذار ببینم الان کلاس اندیشه داری.کلاس ۲۰۰۱ از این ساختمون برو بیرون ساختمون روبرویی.طبقه ی اول

ازش تشکر کردم و با عجله از پله ها و بعد از ساختمون رفتم بیرون و رسیدم جلوی کلاس ۲۰۰۱

بازم همون دلهره تمام وجودمو فرا گرفت.ولی بازم نفس عمیق و بعد هم قدم اول کار خودشو کرد.در زدم و وارد کلاس شدم. از دیدن جمعیتی که توی کلاس بود یه لحظه به ذهنم رسید برگردم.حدود ۴۰تا دختر و پسر توی کلاس نشسته بودن.همه ی  اونا به همراه حاج آقایی که بعدها استاد محبوب من شد به من خیره شده بودن. بعد از چند لحظه استاد گفت بفرمایین. و من رفتم و روی تنها صندلی خالی ردیف اول نشستم.با حرفای قشنگ و شوخی های به موقع استاد کم کم احساس راحتی کردم و  به این ترتیب اولین کلاسم رو پشت سر گذاشتم.بلافاصله بعد از اون کلاس نگارش داشتم.از اون ساختمون اومدم بیرون و وارد ساختمون دیگه ای شدم.دوباره برناممو نگاه کردم نوشته بود کلاس ۲۰۴. وارد کلاس شدم هنوز استاد نیومده بود.۴یا۵ تا دختر توی کلاس بودن. یکی از دخترا که روی میز نشسته بود و از بلند حرف زدنش معلوم بود از اون آتیش پاره هاست توجهمو جلب کرد. یاد دوران مدرسه افتادم.یاد دوستام و اینکه چه آتیشایی میسوزوندیم.رفتم و پشت سر همون دختره که  بعدها فهمیدم اسمش منا ست ویکی از صمیمی ترین دوستام شد نشستم.کم کم کلاس پر شد. داشتم به بچه ها نگاه میکردم که یهو یه دختره که چادر مشکی سرش بود و داشت دنبال جایی واسه نشستن میگشت توجهمو جلب کرد.دلم براش سوخت. بش اشاره کردم و گفتم بیا پیش من بشین!که ایکاش هیچوقت اینکارو نمیکردم.

دختره اومد و پیش من نشست. گفت اسمش مطهره ست و اونم اولین روزه که داره میاد. خیلی زود با هم دوست شدیم و گفت كه اونم عاشق كامران و هومنه. همین نقطه ی مشترک بس بود که باش احساس نزدیکی کنم بعد از کلاس شماره ی همدیگه رو گرفتیم و من خوشحال ازاینکه همون روز اول یه دوست خوب پیدا کردم رفتم خونه.

روزها سپری میشد و من و مطهره روز به روز با هم صمیمی تر میشدیم تا جایی که من بیخبر از همه جا تمام حرفای دلمو بش گفتم و اونم در ظاهر بام همدردی میکرد.

ولی بعضی اخلاقاش حسابی عصبانیم میکرد.مثل یه بار که توی کتابخونه نشسته بودیم.یه پسره که ظاهرش بد هم نبود خیره شده بود به من. من هرچقدر نگاش نمیکردم و پشتمو میکردم بی فایده بود.تا جایی که پسره رفت بیرون از کتابخونه و مرتب به من اشاره میکرد که منم برم بیرون.من در نهایت سادگی اینو به مطهره گفتم و کلی منتظر شدیم تا پسره رفت. بعد از کتابخونه رفتیم بیرون.به محض ورود به کلاس دیدم همون پسره ایستاده دم در و دست بردار نیست.بازم به مطهره گفتم و گفتم ولش کن بذار اونقدر بمونه تا بمیره. رفتیم نشستیم روی صندلی که من یه دیکشنری روی میزم دیدم.سریع متوجه شدم مال بچه های کلاس قبلیه و چون دوستام بودن و یه بارم اونا گوشی منو که جا مونده بود روی میز واسم آورده بودن بلند شدم که دیکشنری رو بشون بدم که یهو مطهره از دستم قاپیدش و گفت من میدم بشون.گفتم برای چی؟خودم میدم.

گفت آخه اگه تو بری پسره که دم دره میاد بات حرف میزنه

گفتم اولا بیجا میکنه دوما اگه اومد خودم میدونم چی بش بگم

یهو داد کشید اصلا تو مخصوصا میخوای بری که بری پیش پسره

گفتم چی داری میگی؟

شروع کرد به داد و بیداد  کردن که همه ی بچه ها برگشته بودن مارو نگاه میکردن.من هی اشاره میکردم که حداقل جلوی پسرای کلاسمون اینا رو نگو زشته. ولی فایده نداشت.انگار مامان من بود و منم بچش که بزرگترین اشتباه دنیا رو کردم.

بالاخره ساکت شد و پشتشو کرد به من.و من که میدونستم کاملا بی گناهم ولی رفتم کنارش و گفتم دوستیمونو بخاطر این چیزا خراب نکنیم.

بعد از اون هربار که یه پسر حتی اتفاقی به من نگاه میکرد یا بام حرف میزد.مطهره تا جایی که میتونست داد میکشید و دعوا میکرد که تقصیر توئه اینا نگات میکنن.و من مثل مجرمی که به دام افتاده باشه قسم میخوردم که بی گناهم و نمیدونم چرا نگام میکنن.

کم کم با بقیه ی بچه های کلاس دوست شدیم.از اونجایی که پسرای کلاس همیشه پشت سر ما مینشستن اونا هم در گروه دوستی ما قرار گرفتن.ولی مگه مطهره میذاشت؟! تا یکیشون میومد  حرف بزنه(راجع به درس.چون من زرنگترین شاگرد کلاس بودم)مطهره میپرید وسط و فقط دو به هم زنی میکرد.ولی من اونقدر مغرور بودم که این چیزا برام اهمیت نداشت.فقط دوستیمون بود که مهم بود.ایکاش متوجه این قضیه میشدم که اینا همش نشونه ست برای من که بفهمم با کی دوست شدم.

من زمانی متوجه این قضیه شدم که بازم توی کلاس ۲۰۴ منتظر استاد نگارش که یه خانم جوون و فوق العاده بداخلاق بود بودیم.۲۰ دقیقه گذشته بود و از استاد خبری نبود.من با صدای بلند گفتم بچه ها موافقید کلاسو کنسل کنیم؟ بچه ها که انگار حرف دلشونو زده بودم همه شروع کردن به حرف زدن. منا گفت: آره.بهترین وقته که کارای استاد فتحی رو تلافی کنیم.چطور وقتایی که ما ۵دقیقه دیر میکنیم راهمون نمیده سر کلاس؟! هی میگه من راس ساعت اینجام شمام باید باشین. حالا خودش ۲۰ دقیقه دیر کرده.

منم گفتم آره دقيقا.پس همه بلند شيد كه بريم

يكي از پسرا اومد كنار من و گفت:نه حالا باز ما ميريم.بقيه ميمونن تا استاد بياد يا مثل دفعه ي قبل اگه استاد رو تو راهرو ببينن برميگردن.اونوقت اونا ميرن سركلاس استاد هم با ما لج ميكنه

گفتم: نه. مي ايستيم دم در.وقتي همه رفتن بعد ما ميريم.

اونم گفت باشه

وبعد رفت ايستاد دم در و يكي يكي بچه ها رو از كلاس بيرون كرد.همه رفتيم و توي حياط نشستيم كه يهو ديديم پسره كه بامون بود نيست!من از بچه ها پرسيدم: پس اورك كو؟

منا كه مثل هميشه از همه چي و همه جا خبر داشت گفت: با بچه هاي اون سكشن رفته سر كلاس گفت وشنود.ببينين چه نامرده!

تازه اون موقع بود كه متوجه قضيه شديم. در واقع كنسل كردن كلاس موقعي خوبه كه آدم بعدش كلاس نداشته باشه و بتونه بخاطر كنسل شدن كلاسش زودتر بره خونه. ولي ما بعد از كلاس نگارش كلاس گفت و شنود داشتيم و اين كنسل كردن باعث شده بود 2ساعت توي دانشگاه علاف بشيم. و بعدش بريم سر كلاس گفت و شنود. اما آقاي اورك زرنگ با يه سكشن ديگه كلاس گفت و شنودش رو ميگذروند و زودتر از ما ميرفت خونه.

من بلند شدم و گفتم بياين بريم دم كلاس گفت و شنود.از پله ها رفتيم بالا و رسيديم دم در كلاس.در كلاس باز بود و من اورك رو ديدم كه نشسته بود رديف اول بش اشاره كردم كه خيلي نامردي.اگه جرات داري بيا بيرون

اونم گفت: خوب شما هم بياين سر كلاس

من با عصبانيت گفتم نه

اورك به استاد گفت:استاد اجازه ميدين هم كلاسي هام هم بيان؟

استاد با حالتي جدي گفت: نه تو هم چون گفتي از شهرستان مياي و الان ميخواي بري راهت دادم

رفتيم توي حياط و نشستيم روي يه نيمكت كه روبروي در ورودي دانشگاه بود.همه آماده بوديم كه تا اورك مياد حالشو بگيريم!!!

اونم كه ميدونست جريان از چه قراره با ترس و لرز داشت از در پشتي ميرفت كه ما نبينيمش ولي من ديدمش و سريع رفتم طرفش مطهره هم دنبالم بود. اورك كه ما رو ديد در حالي كه ميخنديد ايستاد. من كه حسابي عصباني بودم گفتم آقاي اورك ميدونستين خيلي بدجنسين؟

خنديد و گفت چرا؟

گفتم:براي چي رفتين سر كلاس گفت و شنود؟اونم بدون ما؟

گفت:من كه گفتم شما هم بياين

گفتم:اولا شما نگفتين خودمون ديديمتون دوما وقتي استاد ما رو راه نداد شما هم نبايد ميرفتين

گفت:يعني به استاد ميگفتم حالا كه دوستامو راه ندادي منم ميرم؟

گفتم آره.شما كه اين همه دم از اتحاد ميزنين بايد همينكارو ميكردين

گفت:آره شما درست ميگين.

گفتم ديگه تكرار نشه

خنديد و گفت باشه حتما

يهو مطهره خيلي بي مقدمه گفت:آقاي اورك اين چند روز چرا انقدر ناراحتيد؟

من كه از تعجب چشمام گرد شده بود به مطهره خيره شدم.باورم نميشد كسي كه اينقدر دم از عدم حرف زدن با پسرا ميزد و سراپا ادعاي قديس بودن رو داشت حالا همچين سوال خصوصي از يه پسر ميكرد.

اورك در جواب مطهره گفت آره بخاطر يه سري مسائل

مطهره چشمك زد و گفت آها از اون مسائل؟! توي پرانتز؟!آره؟!

و بعد با صداي بلند آنچنان خنديد كه همه ي آدماي اطراف بش خيره شدن.

من كه ديگه نميتونستم جلوي خودمو بگيرم گفتم مطهره به تو چه؟!

اورك بيچاره كه از خجالت سرخ شده بود هيچي نگفت و رفت

منم دست مطهره رو كشيدم و به محض دور شدن از اورك باش دعوا كردم و گفتم:تو همش بمن ميگي بايد با متانت رفتار كرد اونوقت خودت اينجوري حرف ميزني؟خيلي خودتو كوچيك كردي.رابطه ي ما با اينا در حد همكلاسيه با اين حرفي كه زدي الان چه فكري راجع به تو ميكنه؟

اونم داد كشيد كه اصلا هم حرف بدي نزدم.منظور بدي هم نداشتم

گفتم: من ميدونم كه منظور بدي نداشتي ولي اورك كه نميدونه.الان پيش خودش ميگه اين چقدر تو نخ من بوده كه فهميده من ناراحتم.حالا اگه تو ناراحت باشي اورك اصلا ميفهمه؟مياد بپرسه چته؟

گفت:اصلا من كه ميدونم چرا اين حرفا رو ميزني.حسوديت شده كه اورك با من حرف زده و خنديده.

من كه داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم گفتم:حسودي؟اين كجاش حسودي داره؟ برات متاسفم كه انقدر فكرت كوتاهه.من بخاطر خودت گفتم  چون از نظر من شخصيت تو خيلي بالاتر از اونيه كه اين پسرا بخوان راجع بهت فكر بد بكنن.خيلي بي انصافيه اگه فكر كني دليل ديگه اي داشتم

و بعد بدون اينكه منتظر جوابش بمونم رفتم توي حياط و پيش منا كه روي يكي از نيمكتها بود نشستم.قبل از اينكه حرف بزنم منا گفت: با مطهره دعوات شده؟

از تيزهوشيش خوشم اومد گفتم: آره از كجا فهميدي؟

گفت: از حالت چهره ات. حالا سر چي دعوا كردين؟

جريان رو براش تعريف كردم از تعجب براي چند ثانيه بم خيره شد و گفت باورم نميشه مطهره كه انقدر ادعاش ميشه اينكارو كرده باشه.

و بعد كلي بام همدردي كرد.اون روز گذشت و من و مطهره با وساطت منا آشتي كرديم ولي من تازه داشتم متوجه ميشدم كه مطهره اون كسي كه من فكر ميكردم نيست.بعد از اون سر كلاسها بارها و بارها آنچنان ماهرانه نقش بازي ميكرد كه استادها به من تذكر ميدادن. و هيچكي متوجه نميشد به هم ريختن كلاس كار مطهره ست نه من.حتي جوري شده بود كه من مجبور بودم بجاي دو نفر درس بخونم خودم و مطهره!همه ي زحمتها رو من ميكشيدم و نمره هاش به اونم ميرسيد.حتي به اينقدر هم قانع نبود.كم كم آنقدر همه جا از بدي من گفت و گفت تا همه بدترين فكرها رو راجع به من ميكردن.حتي در يه مورد خاص آنچنان از پشت بم خنجر زد و باعث شد قلبم بشكنه كه تا هفته ها افسرده بودم.هر روز دعوا و ناراحتي و گريه بود.نميدونستم چه هيزم تري بش فروخته بودم كه اينجوري ميكرد.دلم ميخواست هيچ وقت پامو تو دانشگاه نميذاشتم و با اون دوست نميشدم.تا اينكه روزاي آخر كاري كرد كه آنچنان قلبم شكست و افسرده شدم كه ديگه حوصله ي خودمم نداشتم.ايكاش ميتونستم بگم ولي بخاطر خيلي از مسائل نميشه توي وبلاگ بيان بشه.

 يه هفته بعد از امتحاناي پايان ترم بش زنگ زدم خيلي سرد حرف ميزد گفتم چته؟جريان رو برام گفت و اون موقع بود كه تصميم گرفتم ديگه حتي اسمش رو هم نيارم.

جريان قهر كردنش با من اين بود كه: از روزاي اولي كه رفتيم دانشگاه مطهره عاشق يه پسره شده بود كه از نظر من هيچ نكته ي مثبتي نداشت.(مطهره خانمي كه بخاطر نگاه كردن پسرا انقدر سر من داد ميكشيد عاشق پسري شده بود كه اصلا محلش نميذاشت.)روز آخر من داشتم با مطهره حرف ميزدم ولي اون اصلا گوش نميداد خيره شده بود به پسره كه پايين پله ها ايستاده بود.منم عصباني شدم و گفتم حالا اين پسره ي زشت چي داره كه اينجوري رفتي تو رويا؟

اونم از اين حرف من ناراحت شده بود كه چرا من به پسره گفتم زشت!!! و قهر كرده بود.وقتي فهميدم بخاطر پسره با من قهر كرده تصميم خودمو گرفتم و واسه ي هميشه مطهره رو فراموش كردم.توي همين شرايط با يكي از دوستام به اسم شهره نزديك و نزديكتر شديم تا جايي كه هر روزمون رو با هم ميگذرونديم.بعد از اون بود كه فهميدم رابطه اي كه به مرور زمان و بر اساس آشنايي كامل بوجود مياد خيلي مستحكمتر از رابطه هايي هست كه سريع با يه نگاه بوجود ميان.مثل دوستي من و مطهره!

شهره به فرشته ي نجات من تبديل شد!توي حساس ترين لحظه ها كنارم بود .چندين ماه طول كشيد تا خودمو پيدا كردم.توي اين مدت اونقدر همه چيز سخت و آزاردهنده بود كه من كاملا افسرده شده بودم.شب تا صبح گريه ميكردم.با همه ي دوستام قطع رابطه كرده بودم. بعد از چندماه كه به زور از خونه رفتم بيرون پيش دخترخاله هام تا چشمشون به من افتاد خشكشون زد گفتن تو چرا انقدر لاغر شدي؟چرا اين شكلي شدي؟ و من با يه لبخند تلخ جوابشونو دادم

 از اين دنيا و آدماش سير شده بودم همش توي اتاقم روي تخت دراز ميكشيدم و به سقف خيره ميشدم.

جوري شد كه كارم به دكتر كشيد و اونم كلي قرص و شربت ويتامين تجويز كرد و گفت:"همش عصبيه"

ايكاش ميشد همه چيزو بگم.ايكاش ميشد همه رو تعريف كنم ولي نميشه.شايد توي يه محيط خصوصي تر مثل چت يا كنفرانس بگم ولي جاش توي وبلاگ نيست.فقط در همين حد ميگم كه يه مورد كاملا احساسي بود و باعث همه ي مشكلات هم فقط يه نفر بود.همون دشمن دوست نما!!!

بعد از چيزي حدود ده ماه الان تقريبا حالم خوب شده و به وضعيت عادي برگشتم.كم كم دارم راهمو پيدا ميكنم. دارم گذشته رو فراموش ميكنم.به همين دليل هم وبلاگ رو رها كردم.بخدا هيچكدومتون رو فراموش نكردم.توي تنهايي هام ياد شما و كامران و هومن بود كه بم آرامش ميداد.

من همه چيزو تا جايي كه ميشد صادقانه تعريف كردم.اميدوارم منو ببخشيد و اميدوارم حداقل الان كه همه چي رو گفتم دركم كنيد. و اينو بدونين همونجوري كه قبلا هم گفتم من هيچوقت شما رو تنها نميذارم.اگه هم يه روزي خداي نكرده بخوام وبلاگ رو واسه هميشه فراموش كنم حتما اعلام ميكنم.از تك تكتون خدافظي ميكنم بعد ميرم.

خوب ديگه از حرفاي ناراحت كننده بگذريم. بريم سر اصل مطلب!!!! هرچي كه بوده گذشته و تموم شده مهم اينه كه من دوباره برگشتم.مگه نه؟!!!!!!!

دوستاي خوبم دلم براي تك تكتون تنگ شده بود.خوبيد؟ چه خبرا؟ خوش ميگذره؟ مارو نميبينيد خوشحاليد؟!!!

براتون كلي عكس و خبر و ويدئو دارم. از اين به بعد ديگه زود به زود همديگه رو ميبينيم.قول ميدم.

اين آپ فقط مخصوص عذر خواهي من از شما بود.يه آپ خاص و متفاوت با تمام پستهاي اين وبلاگ.من براي اولين بار تمام حرفهاي دلم رو گفتم و اميدوارم منو بخشيده باشيد.

از همتون ممنونم كه توي اين مدت بازم  به وبلاگ اومدين.ممنونم از نظزا و ايميلهاتون و ممنونم كه منو فراموش نكردين.

جواب تمام نظرا رو توي پست بعدي ميدم.در آپ بعدي مثل اونوقتا كلي راجع به كامران و هومن حرف ميزنيم!بقيه ي داستان رو هم حتما ميذارم يكي دو قسمت بيشتر نمونده!

بعد از ده ماه دوباره ميگم:

مننتظر پست بعدي كه همين روزا ارسال ميشه باشيد

 دوستون دارم خيلي زياد.

خبر آمد

خبری در راه است...

  

سلام

سلام به همه شما دوستان عزیزم

سلام به همه ی شمایی که هر سال این موقع با من و در کنار من بودین و امسال هم به مناسبت زیباترین روز خدا باز هم همه دور هم جمع شدیم تا یه بار دیگه به همه ی دنیا ثابت کنیم فرشته های ما واقعا فرشته اند

امیدوارم حال همه خوب خوب خوب باشه.اصلا مگه میشه توی همچین روزی حال کسی بد باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

توی یکی از زیباترین روزای پاییزی خدا یکی از قشنگترین و مهربونترین فرشته اش رو فرستاد روی زمین تا انسانها مفهوم واقعی عشق و محبت و زیبایی و سادگی رو درک کنند.

آره امروز روز تولد هومنمونه! آره روز تولد هومن ما

هومن شیرین و بانمک و ساده ی خودمون 27 سال پیش توی همچین روزی قدمای قشنگش رو گذاشت روی زمین.

هومن جون تولدت مبارک

من و همه ی دوستدارانت امروز دور هم جمع شدیم تا بت ثابت کنیم چقدر دوست داریم و برات آرزو کنیم که روز به روز موفق تر شادتر و پر انرژی تر باشی و به همه ی آرزوها ی قشنگت  برسی.

اول از همه اینکه یه خبر خوب براتون دارم تمام عکسایی که توی این پست میبینید مخصوص بک گراند کامپیوتر هستن و شما میتونید تمام این عکسا رو بعد از سیو کردن در بک گراند کامپیوترتون قرار بدین و از دیدن چهره ی زیبای هومن غرق در شادی بشید. امیدوارم خوشتون بیاد. درضمن تمام این عکسا منحصرا مخصوص این وب هستن و اگه احیانا جایی این عکسا رو دیدید حتما به من  بگید

دوستای گلم همونجوری که قبلا هم گفتم امروز براتون یه هدیه ی خیلی خاص در نظر گرفتم. چیزی که تا حالا ندیدین. یه ویدئوی قشنگ از هومن . که مطمئنم خوشتون میاد و کلی سوپرایزتون میکنه هیچ توضیح دیگه ای نمیدم چون همونجوری که گفتم سوپرایزه. و حتما خودتون باید ببینید. حتما حتما حتما بعد از دیدن این ویدئو نظرتون رو بگید من منتظرم.

برای دانلود ویدئو روی لینک زیر کلیک کنید:

دانلود ویدئو

27 سال پیش توی همچین روزی خدا یه هدیه ی قشنگ به همه ی آدما داد. یه پسر کوچولوی شیرین و دوست داشتنی که وقتی میخندید همه ی دنیا پر از شادی میشد و وقتی دل کوچیکش میگرفت دنیا پر از غصه میشد. آره هومن کوچولوی ما 27 سال پیش توی همچین روز به دنیا اومد و شد قشنگترین هدیه ی خدا به آدما. شد مظهر همه ی خوبیا.کسی که همه با صدای قشنگش یه دنیا خاطره ی خوب دارن.کسی که مثل چشمه زلال و ساده و بی ریاست.آره امروز روز تولد هومن ماست.

هومن جونم بازم تولدت مبارک.

دوست دارم امروز بازم توی رویام بیام کنارت. بشینم پیشت و بات حرف بزنم. تو هم مثل همیشه با لبخندت بم یه دنیا امید و آرزو بدی.امروز بیشتر از همیشه دلم میخواد کنارت باشم. دوست دارم یه کیک خیلی بزرگ برات درست کنم. کیک شکلاتی.همونی که تو خیلی دوست داری. به اندازه ی تمام روزایی که به تو فکر میکردم و با عشقت زنده بودم روی کیک شمع بذارم. یک عالمه شمع روشن. و آرزو کنم که زنگیت به همین اندازه روشن و پر از نور باشه. درسته که من کنارت نیستم. نه اینکه نخوام باشم نمیشه که پیشت باشم. میدونی که. ولی بازم آرزو میکنم که خدا از تمام چیزای قشنگ دنیا قشنگترینش رو بده به تو.آرزو میکنم که خوشبخت ترین آدم روی زمین باشی. و زندگیت پر از عشق باشه.

هومن ناز و دوست داشتنی تولدت مبارک.

خیلی از شما دوستای گلم برای تولد هومن شعر یا مطلب فرستاده بودین من همه رو گذاشتم که بقیه ی دوستامون هم بخونن و لذت ببرن از این همه ابراز احساس قشنگ. یه دنیا ممنونم از همتون:

 

شیما:

تولدت مبارک خوش اومدی ستاره
اگرچه از راه دور هیچ فایده ای نداره
شمعارو روشن بکن بجام دوتارو فوت کن
نمیشه پیشت باشم فقط برام سکوت کن
تولد سال بعد خودم رو می رسونم
هرچی تولد باشه دیگه پیشت می مونم
گونه های نازتو با عطر یاس می بوسم
چه کار کنم که دورم اینور اقیانوسم
خواستم بیام کنارت اما اونا نذاشتن
چون از تولد تو انگار خبر نداشتن
اونا نمی دونستن که پادشاه اواز
امروز به دنیا می اد با کلی شادی و ناز
اون کیک رویاییتو ببر با دست نازت
واسه همه بخونو برو سراغ سازت
تو دل مثل دریات هزارتا ارزو کن
با من عاشق از دور بخونو گفتگو کن
تولدت پر از گل پر از شمعای روشن
کاش که تو این جشن پاک یه کم کنی یاد من
تولدت پر از نور خوش اومدی ستاره
اگرچه از راه دور هیچ فایده ای نداره
  

 

کژال:

 بازم بوسه و شادی بازم گلای میخک....کهنه نمیشه میگن تولدت مبارک

 

همه میگویند آذر نهایت سختی ست...
نهایت سردیست...
...
تو که امدی دیگر کسی جرئت بلند گفتن این جملات را ندارد...
با تو ای فرشته ، من ثابت مبکنم آذر من نهایت سختی ها نیست...

 

آزاده:

27 سال پیش در چنین روزی فرشتگان بر دستان خداوند بوسه زدند زیرا که پسری از جنس عشق آفرید...هومن جون تولدت مبارک،عزیزم 

 

راستی در مورد مصاحبه ی چند روز پیش کامران و هومن با شبکه ی جام جم هم باید بگم که اصلا چیز خاصی نبود. کامران و هومن و ابی بودن همش هم ابی حرف میزد. یه مصاحبه ی چند دقیقه ای خیلی کوتاه که همش موزیک ویدئو وسطش پخش میشد و تنها حرفی که کامران و هومن زدن این بود که: کامران گفت: ابی دوست خیلی خوبکامران و هومنه باعث افتخار ماست که باش کنسرت داریم و باش میخونیم. هومن هم گفت:ما برای شب کنسرت یک عالمه سوپرایز داریم. همین. من میخواستم این مصاحبه رو بذارم ولی دیدم کامران و هومن اصلا حرفی نمیزنن توی این مصاحبه که من بخوام بذارم

قبل از پاسخ به نظرات یه توضیح در مورد کنفرانس میدم و اونم اینه که خیلی از شما دوستای گلم گفته بودین که روزی که برای کنفرانس قرار داده شده مناسب نیست من هم به دلیل درخواستهای مکرر شما روز برگزاری کنفرانس رو گذاشتم جمعه ی همین هفته نزدیکای بعد از ظهر. چون جمعه دیگه هیچکی کلاس نداره. مگه نه؟ منتظر همه ی شما دوستای عزیزم با یه سوپرایز بی نظیر هستم چیزی که تا حالا ندیدین.حتما بیایید. بازم میگم فقط کافیه به من ایمیل بزنید تا دعوتنامه ی کنفراس رو براتون بفرستم. البته دوستانی که در نظرات درخواست کردن هم توی لیست دعوت شده ها هستن و دعوتنامه براشون ارسال میشه به همون ایمیل آدرسی که گذاشتن ولی اولویت با کساییه که ایمیل فرستادن. ایمیل آدرس منم هست:

k.pegah.h@gmail.com

 اینم پاسخ به نظرای قشنگ و پر از محبت شما:

ربه کا جون ممنونم از نظرت عزیزم. منم تبریک میگم اول شدنت توی نظرات رو! کنفرانس روز جمعه است حتما میل بزن که برات دعوتنمه بفرستم یا ایمیلتو بذار توی نظرات.

روجا جون ممنونم از نظرت عزیزم

سپیده جون ممنونم از نظرت عزیزم.امیدوارم از این پست هم خوشت بیاد. راستی برای کنفرانس حتما بیا روزش تغییر کرد. میل بزن که دعوتنامه رو بفرستم برات. یا ایمیل آدرستو بذار توی نظرات

سارا جون ممنونم از نظرت. منم کاملا بات موافقم این کارشون حرف نداره

سلام آرزو کجایی تو؟ من منتظر اس ام است هستم. زود بم اس ام اس بده که برات دعوتنامه ی کنفرانس رو بفرستم

ملوسک جون ممنونم از نظرت عزیزم.امیدوارم از این پست هم خوشت بیاد

سرور جون ممنون از نظرت به همون ایمیل آدرسی که گذاشتی دعوتنامه رو میفرستم برات

بهار عزیزم دلم برات یه ذره شده بود. مگه میشه شما رو توی کنفرانس دعوت نکنم؟بدون تو ستاره که لطفی نداره. برات آفلاین میذارم. حتما بیا

هدی جونم مرسی از این همه ابراز احساس قشنگت.من توی تابستون یه بار به آرزو گفتم که بت بگه برای چت ولی مثل اینکه نتونستی بیای. در هر صورت خوشحال میشم اگه برای کنفرانس بیای.بم میل بزن که دعوتنامه رو بفرستم

درسا جون روز کنفرانس تغییر کرد.حتما بیا. میل بزن تا دعوتنامه رو بفرستم برات

گیتی جون ممنونم از نظرت روز کنفرانس رو تغییر دادم امیدوارم بتونی بیای

محمد جون ممنونم از نظرت

ریحانه جون ممنونم از نظرت. امیدوارم از این پست هم خوشت بیاد

فاطمه جون ممنونم از نظرت.خوشحالم که از پست قبلی خوشت اومده.امیدوارم از این پست هم خوشت بیاد

یاسی جونم مگه میشه من تورو فراموش کرده باشم.دلم برات یه ذره شده بود کجایی؟ کاملا درکت میکنم چون منم حسابی درس دارم مخصوصا حالا که وقت امتحانای میان ترمه.کنفرانسو گذاشتم آخر هفته حتما بیا. باشه؟ توی نظرا بگو میای یا نه که ئعوتنامه رو بفرستم برات

نگین جون ممنونم از نظرت. راستی خیلی از اسم مستعری که واسه خودت گذاشتی خوشم اومد هومنگین!

رویا جون ممنونم از نظرت فعلا که قرار نیست برنامه ای پخش بشه

افسانه جون ممنونم از نظرت امیدوارم از این پست هم خوشت بیاد

راحله جون هومن اصلا دوست نداره که اون عکسا رو بذارم. قبلا هم که گذاشتم بم گفت برشون دارم

کژال جون ممنونم از نظرت دلم برات یه ذره شده بود

شیما جون ممنونم از نظرت و ممنونم از شعر خوشگلت

عاطفه جون ممنونم از نظرت. دل هممون برات تنگ شده بود کجایی تو؟

 

بازم از همه شما دوستان عزیزم یه دنیا ممنونم

و بازم تولد هومن عزیزمون رو بش تبریک میگم. هومن جونم امیدوارم که سالهای سال خوب و سرحال و پر از انرژی باشی. و امیدوارم بتونیم یه روزی تولدت رو در کنار هم و در کشور خودمون جشن بگیریم. به امید اون روز.

از همه ی شما دوستای گلم هم یه دنیا ممنون که با من و در کنار من هستین

پست مخصوص تولد کامران روز پنج شنبه همین هفته ارسال میشه. منتظر باشید. کلی برنامه ی ویپه براتون داریم

دوستتون دارم خیلی زیاد

 

اینم قسمت نوزدهم داستان:

نذاشتم حرفش تموم بشه و گفتم: کامران جون ما رو دست کم نگیر!

هومن گفت: اینجا فوق العاده است! آدم نمیدونه اینجا رو توی خواب میبینه یا توی واقعیت!

و واقعا هم همینطور بود.جایی که من و پری آماده کرده بودیم جایی فراتر از خواب و رویا بود!

در فاصله ی نسبتا کمی از درختها یه سن بسیار باشکوه قرار داشت. یه سن بزرگ که دو طرفش با گلهای رز صورتی بی نهایت زیبایی تزئین شده بود و به صورت طاق زیبایی از گلهای رز درآمده بود.تمام وسایلی که روی سن بود با رنگ طلایی بسیار زیبایی تزئین شده بود و از همه جالبتر اینکه تمام این دستگاهها بدون نوازنده و به صورت کاملا معجزه آسایی قادر به نواختن بودند. جلوی سن چند ردیف صندلی با روکش مخمل صورتی قرار داشت و کمی دورتر میز بسیار بزرگی با رومیزی صورتی  قرار داشت که با خوراکیهای رنگارنگ آراسته شده بود و مخصوص پذیرایی از مهمانان بود. تمام درختهای اطراف با روبانهای طلایی و صورتی و گلهای رز صورتی تزئین شده بود. و در فاصله ی کمی بالای محوطه چیزی شبیه به سقف قرار داشت که در واقع سقف نبود بلکه انبوهی از ستاره های زیبا و چشمک زنی بود که به طرز وصف ناپذیری همه جا را خیال انگیز کرده بودند.درست پشت صندلیها و اطراف میز چند بوته ی بزرگ رز صورتی در نهایت ظرافت و زیبایی قرار داشت که پری میان بوته هایی را که پشت صندلی ها قرار داشتند مخصوصا خالی گذاشته بود و علیرغم اصرارهای من دلیلش رو نگفت و فقط گفت:سوپرایزه! از همه جالبتر اینکه تمام این محوطه به گونه ای جادو شده بود که وقتی هر موجودی راه میرفت یا کوچکترین حرکتی انجام میداد صدای ظریف آرام و زیبایی مانند صدای کریستال در فضا پخش میشد و زیبایی آنجا را دوچندان میکرد!

هومن همانطور که غرق تماشا بود چند قدم جلوتر رفت. بعد بازم جلوتر.یه دفعه برگشت سمت من و کامران و گفت: وای فوق العاده است. من عاشق این صدا هستم. دوست دارم همینجوری راه برم که این صدا بازم تکرار بشه. تو از کجا میدونستی من انقدر این صدا رو دوست دارم؟

خندیدم و گفتم: من تو رو بزرگ کردم! مگه نه؟

هر دو غش کردن از خنده و کامران گفت: این پری خانوم کجا رفت؟ باید ازش به خاطر این همه زحمت تشکر کنیم!
اخمامو در هم کردم و گفتم: فقط از پری؟ پس من چی؟

صدای قشنگ پری رو از پشت سرم شنیدم که گفت: همه ی زحمتا با من بود. کامران راست میگه!

هومن رفت کنار پری ایستاد و گفت: معلومه! و بعد یواشکی به پری چشمک زد

به پری نگاه کردم و گفتم:تو پری آرزوهایی یا رقیب من؟ میدونی که نباید با من کل بندازی!

پری گفت: به قول هومن

Oh My God

با عصبانیت به طرف پری رفتم که کامران اومد وسط من و پری و گفت: یه لحظه صبر کنید من یه پیشنهاد دارم!

خواستم کامران رو کنار بزنم و به طرف پری برم که کامران نذاشت و گفت:فقط یه لحظه! اگه پیشنهادم بد بود اونوقت میرم کنار که تا صبح دنبال هم بدوید

مثل همیشه در مقابل حرفای کامران تسلیم شدم وگفتم: باشه چه پیشنهادی؟

هومن گفت: صندلی بازی

با تعب به هومن نگاه کردم و گفتم:چی؟ شما مثل اینکه یادتون رفته ما برای چی اینجاییم

کامران گفت: برای چی اینجاییم؟

هر دو غش کردن از خنده

با تعجب به کامران خیره شدم و گفتم: داری شوخی میکنی؟

کامران با لحن کاملا جدی گفت: نه اصلا. واقعا ما برای چی اینجاییم؟

گفتم: معلومه برای جشن تولد شما . کامران هومن شما چتون شده؟

کامران گفت:پس اگه باری جشن اینجاییم از حالا به بعد دعوا تعطیله!

هومن گفت: آره مثل کنسرت تعطیله

همه خندیدیم و کامران ادامه داد: آره دقیقا مثل کنسرت تعطیله!

هومن گفت: من که هیچ قولی نمیدم

کامران گفت: هومن!

هومن غش کرد از خنده و گفت: باشه باشه من اول از همه قول میدم! ولی فقط تا وقتی توی جشن هستیم.

منم در تائید حرفای هومن گفتم: منم همینطور.

کامران گفت: منم همینطور

پری از پشت سر کامران گفت: منم همینطور

بعد کامران از جلوی من کنار رفت و من رفتم کنار پری و گفتم: پری پس کی دوستام میان؟

پری گفت: تا چند دقیقه ی دیگه میرسن.عجله نکن.فقط من یه کار کوچولو دارم که باید برم

گفتم:باشه برو. زود میای مگه نه؟

لبخند زد و گفت: معلومه که زود میام.هیچ جشنی بدون من لطف نداره!

همه خندیدیم و بعد پری در میان انبوه درختها گم شد.

من و کامران و هومن هر سه مشغول تماشای منظره ی زیبای اطرافمون شدیم. هومن رفت روی سن و مشغول بررسی دستگاهها شد. کامران به من نگاه کرد و گفت: راستی پگاه جان یه سوال

گفتم: بگو عزیزم

ادامه داد: اگه قراره من و هومن امشب اینجا بخونیم چرا خبری از میکروفن نیست؟

گفتم: برای اینکه سیستم جایی که ما طراحی کردیم جوریه که صدای شما بدون میکروفون هم بسیا واضح و عالی به گوش همه میرسه. درست مثل اینکه میکروفون دارین

هومن گفت: چه خوب! دیگه نگران قطع شدن میکروفونا نیستیم!

در همین لحظه صدایی مانند صدای آواز توجه هر سه ما رو به جای خالی بین بوته های رز جلب کرد.

باورم نمیشد درست وسط بوته های رز در بسیار باشکوه و بزرگی پدیدار شده بود که بوته های رز به طرز باور نکردنی و زیبایی اطراف در را تزئین کرده بودند.نور خیره کننده ای به بیرون تابید و بعد...

بعد...

باورم نمیشد...

این...

این دوستای من بودن که یکی پس از دیگری در آستانه ی در ظاهر شده و به طرف ما میومدن

 

 

 

 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب

پیوندها
آدرس كمكي همين وب در صورت فيلتر شدن
وبلاگ هواداران یانی


آمار وبلاگ


طراح قالب

PEGAH

© by Kamran & Hooman Official Weblog 2008-2009

  RSS