|
سلام
۴سال پیش بود یا شایدم ۵ سال پیش
توی یه روز گرم تابستون اولین قدم رو برداشتم! خیلی آروم و با کلی ترس و دلهره!
میترسیدم که نشه. میترسیدم فرشته هام خوششون نیاد. میترسیدم نتونم کاری که شایستگی فرشته هامو داشته باشه انجام بدم. میترسیدم...
ولی همه چیز مثل یه معجزه بود. مثل یه خواب قشنگ!
خیلی زود راهمو پیدا کردم.با کمک دوستای خوبی که تازه باشون آشنا شده بودم.و اینجوری همه با هم قدم توی یه دنیای جدید و قشنگ گذاشتیم.دنیایی که پر از رویا بود و پر از عطر فرشته هامون. کم کم بهترین دوستای همدیگه شدیم.مونس تنهایی های همدیگه .
از اولین کسایی که به وب اومدن مثل هستی و کامران بهروزی و فافا و نیان تا مارال و شهرزاد و مائده و نیلوفر وعاطفه و مطهره و آرزو و کژال و سارا و ستاره و بهار و بهاره و پیام و...
وبلاگ شد یه جای امن و راحت واسه درد دلامون.جایی که هیچکی به جرم عاشق فرشته ها بودن کسی رو محکوم نمیکرد.
توی تمام لحظه های شاد و غمگین زندگیمون کنار هم بودیم.با هم جشن میگرفتیم.چت میکردیم.حتی بخاطر فرشته هامون دعوا میکردیم.
اینجوری بود که تاریخ این وبلاگ ساخته شد.
ولی یهو یه اتفاق مثل یه طوفان همه چی رو بهم ریخت!
منو از دوستام جدا کرد و پرتم کرد توی ساحل تنهایی هام! همه چیز عوض شد. من موندم با کلی خاطره!
کم کم وقتی حتی اسم کامران و هومن رو میشیدم اشک توی چشمام حلقه میزد!وقتی توی تلویزیون نشونشون میداد چشمامو میبستم و گوشامو میگرفتم که نبینمشون وصداشونو نشنوم. با دیدنشون کلی خاطره جلوی چشمام رژه میرفت و من از احساس گناه دلم میخواست جیغ بکشم! انگار یه دست سرد و خشن قلبم رو چنگ میزد. یاد دوستام می افتادم که این همه مدت ازشون بیخبر بودم. و بازهم افسوس و افسوس و افسوس! از اینکه نمیتونستم به دنیای قشنگ و پر از رنگ فرشته هامون برگردم احساس ناتوانی میکردم!
فکر اینکه دوستام تصور کنن بدون خداحافظی گذاشتم و رفتم دیوونم میکرد.
این مدت به اندازه ی تمام سالهای عمرم سخت گذشت!
تا امروز هیچوقت راجع به خودم توی وبلاگ هیچی نمیگفتم چون باور داشتم که این وب مخصوص فرشته هامونه ولی حالا میخوام همه چیزو بگم.شاید درکم کنید و بم حق بدین...
...اولین روز ورود به دانشگاه بود. جلوی در ورودی ایستاده بودم!ترس و دلهره تمام وجودم رو گرفته بود.مثل کلاس اولی ها دلم میخواست برگردم خونه ولی یادم اومد که بخاطر رسیدن به این محیط غریب و ناآشنا کلی زحمت کشیده بودم.مثل همیشه چشمامو بستم یه نفس عمیق کشیدم و اولین قدم رو برداشتم.همیشه اولین قدمه که خیلی سخته بعدش دیگه آسون میشه. وارد ساختمون شدم وبا کلی پرس و جو از پله ها رفتم بالا و رسیدم به اتاقی که بالای درش نوشته بود: "گروه زبان"
در اتاق باز بود و کلی آدم توش بود.رفتم سر میز خانمی که چهرش از بقیه مهربون تر بود و گفتم سلام من ترم اول هستم امروز اولین روزیه که میام برنامه ی ما رو کجا زدن؟
خانم مهربون که بعدها فهمیدم اسمش خانم ربانیه و فوق العاده مهربون و دوست داشتنیه مثل اینکه دلهره رو از نگاهم خوند.با اینکه کلی دانشجو اطرافش رو گرفته بودن و سرش حسابی شلوغ بود از پشت میزش بلند شد و با همون لبخند قشنگش گفت دنبالم بیا.
از اتاق رفتیم بیرون.کنار در یه تابلوی بزرگ بود که بالاش نوشته بود:"تابلوی اعلانات گروه زبان"
خانم ربانی به تابلو اشاره کرد و گفت: این تابلوی اعلانات شماست.هر خبری که راجع به گروه زبان باشه توی این تابلو اعلام میشه.
بعد به بالای تابلو اشاره کرد و گفت:ایجا اسم گروه هاست.ببین اسمت توی چه گروهیه
خیلی سریع اسمم رو پیدا کردم و گفتم گروه سی
در حالی که به گوشه ی تابلو اشاره میکرد گفت این برنامه ی گروه سیه.
و بعد به گوشه ی دیگه اشاره کرد و گفت اینم اسم کتاباتونه همه رو یاداشت کن.بذار ببینم الان کلاس اندیشه داری.کلاس ۲۰۰۱ از این ساختمون برو بیرون ساختمون روبرویی.طبقه ی اول
ازش تشکر کردم و با عجله از پله ها و بعد از ساختمون رفتم بیرون و رسیدم جلوی کلاس ۲۰۰۱
بازم همون دلهره تمام وجودمو فرا گرفت.ولی بازم نفس عمیق و بعد هم قدم اول کار خودشو کرد.در زدم و وارد کلاس شدم. از دیدن جمعیتی که توی کلاس بود یه لحظه به ذهنم رسید برگردم.حدود ۴۰تا دختر و پسر توی کلاس نشسته بودن.همه ی اونا به همراه حاج آقایی که بعدها استاد محبوب من شد به من خیره شده بودن. بعد از چند لحظه استاد گفت بفرمایین. و من رفتم و روی تنها صندلی خالی ردیف اول نشستم.با حرفای قشنگ و شوخی های به موقع استاد کم کم احساس راحتی کردم و به این ترتیب اولین کلاسم رو پشت سر گذاشتم.بلافاصله بعد از اون کلاس نگارش داشتم.از اون ساختمون اومدم بیرون و وارد ساختمون دیگه ای شدم.دوباره برناممو نگاه کردم نوشته بود کلاس ۲۰۴. وارد کلاس شدم هنوز استاد نیومده بود.۴یا۵ تا دختر توی کلاس بودن. یکی از دخترا که روی میز نشسته بود و از بلند حرف زدنش معلوم بود از اون آتیش پاره هاست توجهمو جلب کرد. یاد دوران مدرسه افتادم.یاد دوستام و اینکه چه آتیشایی میسوزوندیم.رفتم و پشت سر همون دختره که بعدها فهمیدم اسمش منا ست ویکی از صمیمی ترین دوستام شد نشستم.کم کم کلاس پر شد. داشتم به بچه ها نگاه میکردم که یهو یه دختره که چادر مشکی سرش بود و داشت دنبال جایی واسه نشستن میگشت توجهمو جلب کرد.دلم براش سوخت. بش اشاره کردم و گفتم بیا پیش من بشین!که ایکاش هیچوقت اینکارو نمیکردم.
دختره اومد و پیش من نشست. گفت اسمش مطهره ست و اونم اولین روزه که داره میاد. خیلی زود با هم دوست شدیم و گفت كه اونم عاشق كامران و هومنه. همین نقطه ی مشترک بس بود که باش احساس نزدیکی کنم بعد از کلاس شماره ی همدیگه رو گرفتیم و من خوشحال ازاینکه همون روز اول یه دوست خوب پیدا کردم رفتم خونه.
روزها سپری میشد و من و مطهره روز به روز با هم صمیمی تر میشدیم تا جایی که من بیخبر از همه جا تمام حرفای دلمو بش گفتم و اونم در ظاهر بام همدردی میکرد.
ولی بعضی اخلاقاش حسابی عصبانیم میکرد.مثل یه بار که توی کتابخونه نشسته بودیم.یه پسره که ظاهرش بد هم نبود خیره شده بود به من. من هرچقدر نگاش نمیکردم و پشتمو میکردم بی فایده بود.تا جایی که پسره رفت بیرون از کتابخونه و مرتب به من اشاره میکرد که منم برم بیرون.من در نهایت سادگی اینو به مطهره گفتم و کلی منتظر شدیم تا پسره رفت. بعد از کتابخونه رفتیم بیرون.به محض ورود به کلاس دیدم همون پسره ایستاده دم در و دست بردار نیست.بازم به مطهره گفتم و گفتم ولش کن بذار اونقدر بمونه تا بمیره. رفتیم نشستیم روی صندلی که من یه دیکشنری روی میزم دیدم.سریع متوجه شدم مال بچه های کلاس قبلیه و چون دوستام بودن و یه بارم اونا گوشی منو که جا مونده بود روی میز واسم آورده بودن بلند شدم که دیکشنری رو بشون بدم که یهو مطهره از دستم قاپیدش و گفت من میدم بشون.گفتم برای چی؟خودم میدم.
گفت آخه اگه تو بری پسره که دم دره میاد بات حرف میزنه
گفتم اولا بیجا میکنه دوما اگه اومد خودم میدونم چی بش بگم
یهو داد کشید اصلا تو مخصوصا میخوای بری که بری پیش پسره
گفتم چی داری میگی؟
شروع کرد به داد و بیداد کردن که همه ی بچه ها برگشته بودن مارو نگاه میکردن.من هی اشاره میکردم که حداقل جلوی پسرای کلاسمون اینا رو نگو زشته. ولی فایده نداشت.انگار مامان من بود و منم بچش که بزرگترین اشتباه دنیا رو کردم.
بالاخره ساکت شد و پشتشو کرد به من.و من که میدونستم کاملا بی گناهم ولی رفتم کنارش و گفتم دوستیمونو بخاطر این چیزا خراب نکنیم.
بعد از اون هربار که یه پسر حتی اتفاقی به من نگاه میکرد یا بام حرف میزد.مطهره تا جایی که میتونست داد میکشید و دعوا میکرد که تقصیر توئه اینا نگات میکنن.و من مثل مجرمی که به دام افتاده باشه قسم میخوردم که بی گناهم و نمیدونم چرا نگام میکنن.
کم کم با بقیه ی بچه های کلاس دوست شدیم.از اونجایی که پسرای کلاس همیشه پشت سر ما مینشستن اونا هم در گروه دوستی ما قرار گرفتن.ولی مگه مطهره میذاشت؟! تا یکیشون میومد حرف بزنه(راجع به درس.چون من زرنگترین شاگرد کلاس بودم)مطهره میپرید وسط و فقط دو به هم زنی میکرد.ولی من اونقدر مغرور بودم که این چیزا برام اهمیت نداشت.فقط دوستیمون بود که مهم بود.ایکاش متوجه این قضیه میشدم که اینا همش نشونه ست برای من که بفهمم با کی دوست شدم.
من زمانی متوجه این قضیه شدم که بازم توی کلاس ۲۰۴ منتظر استاد نگارش که یه خانم جوون و فوق العاده بداخلاق بود بودیم.۲۰ دقیقه گذشته بود و از استاد خبری نبود.من با صدای بلند گفتم بچه ها موافقید کلاسو کنسل کنیم؟ بچه ها که انگار حرف دلشونو زده بودم همه شروع کردن به حرف زدن. منا گفت: آره.بهترین وقته که کارای استاد فتحی رو تلافی کنیم.چطور وقتایی که ما ۵دقیقه دیر میکنیم راهمون نمیده سر کلاس؟! هی میگه من راس ساعت اینجام شمام باید باشین. حالا خودش ۲۰ دقیقه دیر کرده.
منم گفتم آره دقيقا.پس همه بلند شيد كه بريم
يكي از پسرا اومد كنار من و گفت:نه حالا باز ما ميريم.بقيه ميمونن تا استاد بياد يا مثل دفعه ي قبل اگه استاد رو تو راهرو ببينن برميگردن.اونوقت اونا ميرن سركلاس استاد هم با ما لج ميكنه
گفتم: نه. مي ايستيم دم در.وقتي همه رفتن بعد ما ميريم.
اونم گفت باشه
وبعد رفت ايستاد دم در و يكي يكي بچه ها رو از كلاس بيرون كرد.همه رفتيم و توي حياط نشستيم كه يهو ديديم پسره كه بامون بود نيست!من از بچه ها پرسيدم: پس اورك كو؟
منا كه مثل هميشه از همه چي و همه جا خبر داشت گفت: با بچه هاي اون سكشن رفته سر كلاس گفت وشنود.ببينين چه نامرده!
تازه اون موقع بود كه متوجه قضيه شديم. در واقع كنسل كردن كلاس موقعي خوبه كه آدم بعدش كلاس نداشته باشه و بتونه بخاطر كنسل شدن كلاسش زودتر بره خونه. ولي ما بعد از كلاس نگارش كلاس گفت و شنود داشتيم و اين كنسل كردن باعث شده بود 2ساعت توي دانشگاه علاف بشيم. و بعدش بريم سر كلاس گفت و شنود. اما آقاي اورك زرنگ با يه سكشن ديگه كلاس گفت و شنودش رو ميگذروند و زودتر از ما ميرفت خونه.
من بلند شدم و گفتم بياين بريم دم كلاس گفت و شنود.از پله ها رفتيم بالا و رسيديم دم در كلاس.در كلاس باز بود و من اورك رو ديدم كه نشسته بود رديف اول بش اشاره كردم كه خيلي نامردي.اگه جرات داري بيا بيرون
اونم گفت: خوب شما هم بياين سر كلاس
من با عصبانيت گفتم نه
اورك به استاد گفت:استاد اجازه ميدين هم كلاسي هام هم بيان؟
استاد با حالتي جدي گفت: نه تو هم چون گفتي از شهرستان مياي و الان ميخواي بري راهت دادم
رفتيم توي حياط و نشستيم روي يه نيمكت كه روبروي در ورودي دانشگاه بود.همه آماده بوديم كه تا اورك مياد حالشو بگيريم!!!
اونم كه ميدونست جريان از چه قراره با ترس و لرز داشت از در پشتي ميرفت كه ما نبينيمش ولي من ديدمش و سريع رفتم طرفش مطهره هم دنبالم بود. اورك كه ما رو ديد در حالي كه ميخنديد ايستاد. من كه حسابي عصباني بودم گفتم آقاي اورك ميدونستين خيلي بدجنسين؟
خنديد و گفت چرا؟
گفتم:براي چي رفتين سر كلاس گفت و شنود؟اونم بدون ما؟
گفت:من كه گفتم شما هم بياين
گفتم:اولا شما نگفتين خودمون ديديمتون دوما وقتي استاد ما رو راه نداد شما هم نبايد ميرفتين
گفت:يعني به استاد ميگفتم حالا كه دوستامو راه ندادي منم ميرم؟
گفتم آره.شما كه اين همه دم از اتحاد ميزنين بايد همينكارو ميكردين
گفت:آره شما درست ميگين.
گفتم ديگه تكرار نشه
خنديد و گفت باشه حتما
يهو مطهره خيلي بي مقدمه گفت:آقاي اورك اين چند روز چرا انقدر ناراحتيد؟
من كه از تعجب چشمام گرد شده بود به مطهره خيره شدم.باورم نميشد كسي كه اينقدر دم از عدم حرف زدن با پسرا ميزد و سراپا ادعاي قديس بودن رو داشت حالا همچين سوال خصوصي از يه پسر ميكرد.
اورك در جواب مطهره گفت آره بخاطر يه سري مسائل
مطهره چشمك زد و گفت آها از اون مسائل؟! توي پرانتز؟!آره؟!
و بعد با صداي بلند آنچنان خنديد كه همه ي آدماي اطراف بش خيره شدن.
من كه ديگه نميتونستم جلوي خودمو بگيرم گفتم مطهره به تو چه؟!
اورك بيچاره كه از خجالت سرخ شده بود هيچي نگفت و رفت
منم دست مطهره رو كشيدم و به محض دور شدن از اورك باش دعوا كردم و گفتم:تو همش بمن ميگي بايد با متانت رفتار كرد اونوقت خودت اينجوري حرف ميزني؟خيلي خودتو كوچيك كردي.رابطه ي ما با اينا در حد همكلاسيه با اين حرفي كه زدي الان چه فكري راجع به تو ميكنه؟
اونم داد كشيد كه اصلا هم حرف بدي نزدم.منظور بدي هم نداشتم
گفتم: من ميدونم كه منظور بدي نداشتي ولي اورك كه نميدونه.الان پيش خودش ميگه اين چقدر تو نخ من بوده كه فهميده من ناراحتم.حالا اگه تو ناراحت باشي اورك اصلا ميفهمه؟مياد بپرسه چته؟
گفت:اصلا من كه ميدونم چرا اين حرفا رو ميزني.حسوديت شده كه اورك با من حرف زده و خنديده.
من كه داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم گفتم:حسودي؟اين كجاش حسودي داره؟ برات متاسفم كه انقدر فكرت كوتاهه.من بخاطر خودت گفتم چون از نظر من شخصيت تو خيلي بالاتر از اونيه كه اين پسرا بخوان راجع بهت فكر بد بكنن.خيلي بي انصافيه اگه فكر كني دليل ديگه اي داشتم
و بعد بدون اينكه منتظر جوابش بمونم رفتم توي حياط و پيش منا كه روي يكي از نيمكتها بود نشستم.قبل از اينكه حرف بزنم منا گفت: با مطهره دعوات شده؟
از تيزهوشيش خوشم اومد گفتم: آره از كجا فهميدي؟
گفت: از حالت چهره ات. حالا سر چي دعوا كردين؟
جريان رو براش تعريف كردم از تعجب براي چند ثانيه بم خيره شد و گفت باورم نميشه مطهره كه انقدر ادعاش ميشه اينكارو كرده باشه.
و بعد كلي بام همدردي كرد.اون روز گذشت و من و مطهره با وساطت منا آشتي كرديم ولي من تازه داشتم متوجه ميشدم كه مطهره اون كسي كه من فكر ميكردم نيست.بعد از اون سر كلاسها بارها و بارها آنچنان ماهرانه نقش بازي ميكرد كه استادها به من تذكر ميدادن. و هيچكي متوجه نميشد به هم ريختن كلاس كار مطهره ست نه من.حتي جوري شده بود كه من مجبور بودم بجاي دو نفر درس بخونم خودم و مطهره!همه ي زحمتها رو من ميكشيدم و نمره هاش به اونم ميرسيد.حتي به اينقدر هم قانع نبود.كم كم آنقدر همه جا از بدي من گفت و گفت تا همه بدترين فكرها رو راجع به من ميكردن.حتي در يه مورد خاص آنچنان از پشت بم خنجر زد و باعث شد قلبم بشكنه كه تا هفته ها افسرده بودم.هر روز دعوا و ناراحتي و گريه بود.نميدونستم چه هيزم تري بش فروخته بودم كه اينجوري ميكرد.دلم ميخواست هيچ وقت پامو تو دانشگاه نميذاشتم و با اون دوست نميشدم.تا اينكه روزاي آخر كاري كرد كه آنچنان قلبم شكست و افسرده شدم كه ديگه حوصله ي خودمم نداشتم.ايكاش ميتونستم بگم ولي بخاطر خيلي از مسائل نميشه توي وبلاگ بيان بشه.
يه هفته بعد از امتحاناي پايان ترم بش زنگ زدم خيلي سرد حرف ميزد گفتم چته؟جريان رو برام گفت و اون موقع بود كه تصميم گرفتم ديگه حتي اسمش رو هم نيارم.
جريان قهر كردنش با من اين بود كه: از روزاي اولي كه رفتيم دانشگاه مطهره عاشق يه پسره شده بود كه از نظر من هيچ نكته ي مثبتي نداشت.(مطهره خانمي كه بخاطر نگاه كردن پسرا انقدر سر من داد ميكشيد عاشق پسري شده بود كه اصلا محلش نميذاشت.)روز آخر من داشتم با مطهره حرف ميزدم ولي اون اصلا گوش نميداد خيره شده بود به پسره كه پايين پله ها ايستاده بود.منم عصباني شدم و گفتم حالا اين پسره ي زشت چي داره كه اينجوري رفتي تو رويا؟
اونم از اين حرف من ناراحت شده بود كه چرا من به پسره گفتم زشت!!! و قهر كرده بود.وقتي فهميدم بخاطر پسره با من قهر كرده تصميم خودمو گرفتم و واسه ي هميشه مطهره رو فراموش كردم.توي همين شرايط با يكي از دوستام به اسم شهره نزديك و نزديكتر شديم تا جايي كه هر روزمون رو با هم ميگذرونديم.بعد از اون بود كه فهميدم رابطه اي كه به مرور زمان و بر اساس آشنايي كامل بوجود مياد خيلي مستحكمتر از رابطه هايي هست كه سريع با يه نگاه بوجود ميان.مثل دوستي من و مطهره!
شهره به فرشته ي نجات من تبديل شد!توي حساس ترين لحظه ها كنارم بود .چندين ماه طول كشيد تا خودمو پيدا كردم.توي اين مدت اونقدر همه چيز سخت و آزاردهنده بود كه من كاملا افسرده شده بودم.شب تا صبح گريه ميكردم.با همه ي دوستام قطع رابطه كرده بودم. بعد از چندماه كه به زور از خونه رفتم بيرون پيش دخترخاله هام تا چشمشون به من افتاد خشكشون زد گفتن تو چرا انقدر لاغر شدي؟چرا اين شكلي شدي؟ و من با يه لبخند تلخ جوابشونو دادم
از اين دنيا و آدماش سير شده بودم همش توي اتاقم روي تخت دراز ميكشيدم و به سقف خيره ميشدم.
جوري شد كه كارم به دكتر كشيد و اونم كلي قرص و شربت ويتامين تجويز كرد و گفت:"همش عصبيه"
ايكاش ميشد همه چيزو بگم.ايكاش ميشد همه رو تعريف كنم ولي نميشه.شايد توي يه محيط خصوصي تر مثل چت يا كنفرانس بگم ولي جاش توي وبلاگ نيست.فقط در همين حد ميگم كه يه مورد كاملا احساسي بود و باعث همه ي مشكلات هم فقط يه نفر بود.همون دشمن دوست نما!!!
بعد از چيزي حدود ده ماه الان تقريبا حالم خوب شده و به وضعيت عادي برگشتم.كم كم دارم راهمو پيدا ميكنم. دارم گذشته رو فراموش ميكنم.به همين دليل هم وبلاگ رو رها كردم.بخدا هيچكدومتون رو فراموش نكردم.توي تنهايي هام ياد شما و كامران و هومن بود كه بم آرامش ميداد.
من همه چيزو تا جايي كه ميشد صادقانه تعريف كردم.اميدوارم منو ببخشيد و اميدوارم حداقل الان كه همه چي رو گفتم دركم كنيد. و اينو بدونين همونجوري كه قبلا هم گفتم من هيچوقت شما رو تنها نميذارم.اگه هم يه روزي خداي نكرده بخوام وبلاگ رو واسه هميشه فراموش كنم حتما اعلام ميكنم.از تك تكتون خدافظي ميكنم بعد ميرم.
خوب ديگه از حرفاي ناراحت كننده بگذريم. بريم سر اصل مطلب!!!! هرچي كه بوده گذشته و تموم شده مهم اينه كه من دوباره برگشتم.مگه نه؟!!!!!!!
دوستاي خوبم دلم براي تك تكتون تنگ شده بود.خوبيد؟ چه خبرا؟ خوش ميگذره؟ مارو نميبينيد خوشحاليد؟!!!
براتون كلي عكس و خبر و ويدئو دارم. از اين به بعد ديگه زود به زود همديگه رو ميبينيم.قول ميدم.
اين آپ فقط مخصوص عذر خواهي من از شما بود.يه آپ خاص و متفاوت با تمام پستهاي اين وبلاگ.من براي اولين بار تمام حرفهاي دلم رو گفتم و اميدوارم منو بخشيده باشيد.
از همتون ممنونم كه توي اين مدت بازم به وبلاگ اومدين.ممنونم از نظزا و ايميلهاتون و ممنونم كه منو فراموش نكردين.
جواب تمام نظرا رو توي پست بعدي ميدم.در آپ بعدي مثل اونوقتا كلي راجع به كامران و هومن حرف ميزنيم!بقيه ي داستان رو هم حتما ميذارم يكي دو قسمت بيشتر نمونده!
بعد از ده ماه دوباره ميگم:
مننتظر پست بعدي كه همين روزا ارسال ميشه باشيد
دوستون دارم خيلي زياد.

|